امروز صبح با اولین بارقههای طلوع خورشید و اولین سر و صداهای شروع زندگی شلوغ این شهر بیدار شدم... بابت اینکه سردرد گند و تهوع وحشتناک دیشب همراهم نبود خوش بودم... طبق معمول این یک هفتهای که چشمهایم به آسمان این شهر باز میشود، برگشتم سمت پنجره... تنها فرصت کردم موبایلم را بردارم و همین عکس را بگیرم... هرچند خیلی دلم میخواست پنجره را باز میکردم و از نزدیکتر سیر تماشایشان کنم...

نمیدانم هدیهی روز تولد بود یا نه، اما فکر نمیکردم قمریها (اینها قمریاند دیگر؟) بتوانند اینهمه پرواز کنند...
دلم پرنده میخواست پشت این پنجرهها پرنده باشد و باران... پرنده آمد... باران هم...
خدای مهربانم... چقدر قشنگ نشان میدهی روزهای تولد همیشه باید جرقهای از خاص بودن داشته باشند...
دو سرباز در بالاترین ورودی یوسف آباد سه گزینه بهم دادند:
1. ماشینم را پارک کنم.
2. دور بزنم.
3. جریمه بشوم.
من دور زدم... رفتم شهر کتاب 5 هزار و اندی خودکار و جوهر و اینها خریدم... هنوز 2 ساعت تا 7 مانده بود... رفتم پردیس سینمایی پارک ملت، فقط یک فیلم بود که آن موقع شروع میشد!: زندگی شیرین...
الان که رسیدم خانه، دارم فکر می کنم این 10 هزار تومنی که در این 3 ساعت خرج کردم را کف دست سربازه میگذاشتم و یک گزینه ی 4 خلق میکردم!!
گاهی بین درون و بیرونم سرگردان میمانم... بیرونی که نیمی از آن را باید از تو مخفی نگه دارم؛ و درونی که هنوز آنقدر در اختیار توست که گاه میترساندم...
خوب میدانی... میتوانم با پوستهی بیرونیام بجنگم... میدانی که برای تو که باشد، با دنیا که هیچ، با خودم هم به جنگ برمیخیزم... اما عزیز دل، وقتهایی که مرا به ایستادگی در برابر دنیا وامیداری، دنیا از شرم آب میشود و آنوقت، مبارزه کار سختی نیست...
عشق او همانقدر آرامبخش است که طبیعت.
او هیچ سلیقهای را
در تو جستجو نمیکند که بخواهد تو خودت را با آن همساز کنی
-هیچ انتخابی را برای تو بر نگزیده است-
بلکه فقط با واقعیت تو روبرو است،
همانطور که واقعیت طبیعت، با تو روبرو است.
تو همانی که هستی- و او نیز
چنین است: این دو واقعیت همدیگر را
عاشقانه دوست دارند-همین.
چرا نمینوشتم؟ شاید نمیشود گفت...
اما راستش خیلی وقت است، خیلی وقت، شاید از همان زمانی که با خودنویس طلایی آن چند خط کج را نوشتم توی آن دفتر همیشگی، که هیچ نوشتنی به دلم ننشسته بود... توی دفترهای دیگر هم اگر نوشتم، به نظر هر کلمه و هر خط عاریهای بود... انگار هر سطر، هر مربع کوچک آن صفحات شطرنجی فریاد میزدند که تو به اینجا تعلق نداری؛ که باید به همان تحجر دوستداشتنی آن کاغذهای کاهی و تیره برگردی؛ که باید باز همانجا را ادامه دهی... اینجا هم وقتی مینوشتم، احساس میکردم فقط به حکم «نوشتن» و برای استمرار آن است که مینویسم... بی هیچ دلیل دیگری...
این روزها، عجیب حس حزن دارم... نمیدانم بیدلیل است یا نه... و توی دلم لعنت میفرستم به هرچه دانش پزشکیست... که حتی لذت اندوه را هم به کام آدم زهر میکند، و ربطش میدهی به هزار و یک جور بیماری و درد و مرض...
راستش تمام آنچه پیش آمده مرا خرافاتی کرده... از پاییز وحشت دارم، و از آبان ماه...
از چه میتوانم رشد خود را آغاز کنم،
جز از خویشتن خویشم؟
