تبليغاتX
آهوی محتضر
فرصت از دست می رود... دست کم، گلی لای موهایم بکار...
بچه تو بغل مامانشه،‌ مامانش تو صف صندوق وایساده...

خیلی قشنگ خوابیده بچه‌هه، یه دستش از شونه‌ی مامانش آویزونه...

رد می‌شم و با انگشتم کف دست بچه رو نوازش می‌کنم...

یه کم جلوتر احساس می‌کنم دستش داغ بود! تب داشت...

تازه یادم می‌افته اینجا بیمارستان اطفاله... منم اگه دستمو نشورم یا اسهال می‌گیرم یا H1N1 یا مننژیت!


پی‌نوشت:

مداد چشم رو برداشتم... نگاهم افتاد به تنگ لاک‌پشتام... هر روز عذاب وجدان داشتم که چرا آبشونو عوض نمی‌کنم... فحش دادم به خودم و گفتم اول آب این زبون بسته‌ها رو عوض می‌کنم، واسه آرایش دیر نمی‌شه...

تئو رو آب مونده بود... فکر کردم مثل همیشه داره فضولی می‌کنه... اما تکون نمی‌خورد... زدم بهش... تکون نخورد... یه بار، دو بار، ده بار... بیحرکت مونده بود رو آب...

سریع زدم به ژیلبرت که یه گوشه کز کرده بود... دست و پا‌شو جمع کرد...

بی‌حرف یه کیسه فریزر برداشتم و تئو رو گذاشتم توش و بردم بیرون تو سطل آشغال کریدور انداختم...

آب ظرف رو عوض کردم و ژیلبرت رو گذاشتم توش...

رفتم سراغ مداد چشم... دو تا خط کج کشیدم و به ژیلبرت نگاه کردم...

داره واسه خودش شنا می‌کنه... اونو نمی‌دونم، اما من خیلی دلم واسه تئو تنگ می‌شه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 21:38  توسط آهوی محتضر  | 

پرده‌های زرشکی را کشیده‌ام و اتاق تاریک شده... با صدای زنگ موبایل از خواب می‌پرم... ساعت 4:16 دقیق است؛ نمی‌توانم load کنم صبح یا عصر؟ یادم نمی‌آید کی خوابیدم... فقط آنقدر می‌دانم که هوای 4 صبح اینقدر روشن نیست و در ضمن او هم هیچ وقت 4 صبح بیدار نیست و اگر باشد از آن موجودات بی‌ملاحظه‌ی نفهمی نیست که وقت و بی‌وقت خوشمزگی‌شان گل می‌کند که آدم را اینطور بیدار کنند... خلاصه همه‌ی این تفکرات را در مدت یکی دو بوق تلفن که گوش بدهد خلاصه می‌کنم و جواب می‌دهم... جمله‌ی بسیار بی‌معنی‌ایست که : باشه برو بخواب... یک مقدار هم ظالمانه... خوابم نمی‌برد و هیوا هم ماشین را برده... دو روز از اطفال گذشته و جز درس اخلاقیات چیزی نگفته‌اند که بخواهم از روی کتاب بخوانم...

در نهایت با یک تکه از باقیمانده‌ی کیک شکلاتی مهمانی پنج‌شنبه و یک لیوان چایی شیرین‌ترین و عمیق‌ترین تجربه‌ی بصری چند ماه اخیر را آغاز می‌کنم: Mary and Max

فضای خاکستری و آلوده‌ی انیمیشن را دوست دارم... شخصیت پردازی‌هایی که مرا یاد تجربه‌ی بصری شیرین دیگری - Ameli- می‌اندازد... و در نهایت تنهایی دو موجود ایزوله و عجیب که در تنهایی تنها نیستند... علاقه‌ی خاص من به اوتیسم و سندرم آسپرگر هم به کنار...

من اغلب انیمیشن‌ها را بیشتر از فیلم‌ها دوست دارم، اما بعد از دیدن فیلم‌ها بیشتر پیش می‌آید که در افکار شلوغم غرق بشوم... اما حالا...

راستش به این دلیل خیلی به فکر فرو رفته‌ام که همیشه -علی‌رغم اینکه وجه کلامی برقراری ارتباط هم در من ضعیف نیست- نگارش را برای بیان منظورم ترجیح داده‌ام... همیشه دوست‌های خاصم آنهایی بوده‌اند که به نحوی با کلام کتبی با آنها حرف زده‌ام... بیشتر کسانی که به تنهایی‌ام راهشان داده‌ام آنهایی بوده‌اند که خط خطی‌هایم را خوانده‌اند...

همان‌ها هم بوده‌اند که از دست دادنشان مرا همیشه ترسانده...

شب شده... پرده‌های زرشکی را کنار می‌زنم... به ماشین‌ها نگاه می‌کنم که از کنار هم می‌گذرند...


پی‌نوشت: (+)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:8  توسط آهوی محتضر  | 

تق تق تق تق...

زمین هنوز از وسواس مخصوص روز جمعه‌ی سرایدار خیس بود... انتظار داشتم توی آسانسور باشد با یک «اتک» در دست، که خوشبختانه نبود... هیچ وقت با سرایدارهای رابطه‌ی مثبتی نداشته‌ام...

شال و پالتویم را یک‌جا انداختم، کیفم را یک جای دیگر، نشستم روی مبل... کتاب آناتومی و یکی دو تا کتاب دیگر باز بود... طبق معمول حسودی‌ام شد که نمی‌توانم اینطوری باشم... مدتی‌ست یک‌جور بی‌تفاوتی و بی‌علاقگی -در عین علاقه‌مندی- پیدا کرده‌ام نسبت به همه‌چیز... همان اندازه که به کاری رغبت دارم، به همان اندازه حوصله‌ی انجامش را ندارم! همه‌ی این‌ها را هم ربط داده‌ام به هایپوتایروئیدیسم و امیدوارم خوب بشوند! منتهی وقتی آدم فقط سالی یک‌بار می‌تواند اینقدر احساس تکمیل شدن و پر بودن بکند، مسخره است که با این فکرها بخواهد همه‌چیز را به هم بزند... لقمان و پوست و امتحان پاتولوژی شنبه و همه‌ی اینها را می‌توان در اولویت‌های بعدی تفکر گذاشت...

شب، به پرده‌های زرشکی اتاقم نگاه می‌کنم و فحششان می‌دهم که چراغ‌های ریز و درش شهر را از من دزدیده‌اند؛ آسمان خاکستری روزهای شهر برای آنها باشد، اما من شب‌های تهران را به هیچ قیمتی نمی‌فروشم...

شب، با خودم فکر می‌کنم باز به واقعیت زندگی‌ام باز‌گشته‌ام و باز باید به پوست و لقمان و امتحان پاتولوژی شنبه و امتحان گند آخر بخش فکر کنم و به خوشی و ترس اینکه از هفته‌ی بعد بخش اطفال شروع می‌شود...

گاهی در دل آرزو می‌کنم کاش سالی 2-3 بار تولدم بود... فقط به خاطر اشک‌های سرخوشی که نمی‌توانم و نمی‌خواهم جلویشان را بگیرم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:5  توسط آهوی محتضر  | 

امروز صبح با اولین بارقه‌های طلوع خورشید و اولین سر و صداهای شروع زندگی شلوغ این شهر بیدار شدم... بابت اینکه سردرد گند و تهوع وحشتناک دیشب همراهم نبود خوش بودم... طبق معمول این یک هفته‌ای که چشم‌هایم به آسمان این شهر باز می‌شود، برگشتم سمت پنجره... تنها فرصت کردم موبایلم را بردارم و همین عکس را بگیرم... هرچند خیلی دلم می‌خواست پنجره را باز می‌کردم و از نزدیک‌تر سیر تماشایشان کنم...

نمی‌دانم هدیه‌ی روز تولد بود یا نه، اما فکر نمی‌کردم قمری‌ها (اینها قمری‌اند دیگر؟) بتوانند اینهمه پرواز کنند...

دلم پرنده می‌خواست پشت این پنجره‌ها پرنده باشد و باران... پرنده آمد... باران هم...

خدای مهربانم... چقدر قشنگ نشان می‌دهی روزهای تولد همیشه باید جرقه‌ای از خاص بودن داشته باشند...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:39  توسط آهوی محتضر  | 

می‌ترسم... خیلی زیاد... یه واهمه‌ی بزرگ و مبهم تموم وجودم رو گرفته، با حدود نامشخص و poor-differentiated!!! حتی نمی‌دونم دقیقاً دلیلش چیه...
تو بیمارستان استاد مجبورم کرد ماسک بزنم تا بقیه سرما نخورن... ازش ممنونم... چون باعث شد تلاشم برای حفظ اون نقاب همیشگی لعنتی کم بشه و به سادگی همه فکر کنن که تو فاز مانیک به سر می‌برم! حتی تو ازم پرسیدی حالم چطوره و من گفتم خوب... یا تو زیادی خسته بودی یا من تو مخفی‌کاری حرفه‌ای شدم...
از سرما فرار می‌کنم و می‌خزم تو ماشین که اونم سرده... دور می‌زنم و برمی‌گردم به خونه‌ای که بهش عادت ندارم... به چراغ‌هایی که زیر پام روشنه، به ماشین‌هایی که می‌رن و میان، به تمام خونه‌های پیش رو و هواپیما‌هایی که گاهی در دور دست عبور می‌کنن عادت ندارم...
من همیشه از پنجره درخت می‌دیدم، از پنجره صدای گنجشک و گربه می‌شنیدم، از پنجره درخت‌های سفیدپوش که شاخه‌هاشون زیر برف خم شده بود رو می‌دیدم... اینجا راحته... شاید خیلی راحت‌تر... اما برای روزهای دمغی، برای افسردگی‌های گاه به گاه، برای پناه بردن به بوی آشنای همیشگی جایی نداره... اینجا از نزدیک ترین درخت خیلی فاصله داره...
نمی‌دونم... شاید باید عادت کنم و به زودی کنجی برای تنهایی و خلوتم درست کنم...
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:25  توسط آهوی محتضر  |